هوا ابریست ... دلم گرفته ...
قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : ازچه می نویسی ؟
پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین
روزهاست .
گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!
گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ،
لمست میکنم ...
گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو
به سرعت قلم بدست میگری برای نوشتن... ؛ او حرف
میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم
هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...
دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام
بودم ...
آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...
و اینگونه بود دفترم :
از نا کرده ها پشیمانم ، زمانم به سر شد ، آینده در
کجا نهفته است ؟؟ لای برگهای پوسیده
بی همه چیز دفتری که نمی فهممش یا درون چرخش
چرخ ایام که استخوان هایم را بهبازی داده ومی دهد ؟؟!!
چرا آدم در اینجا و این زمان به وجود می آید ؟؟
چرا من ، من هستم ....هنوز جواباین سوال را درون
خود نیافتم ....
عقب نماندم عقب کشیدم ...
همیشه یک چیز داشتم / دارم ، گویی از اموالم است
صدایش میزنم ... خدای خودم را می گویم ....
او میبیند ... میشنود .... میفهمد ....
آری او میفهمد مرا ... حالم را ... احساسم را ....
نوشته هایم را برای تنهایی هایم مینویسم و نمی گذارم
حسرتها و آرزو های بر باد رفته
حتی در خواب شبانه آنها را بخوانند ...
می خواهم شروع کنم به حرف زدن و نوشتن و
گلایه کردن ...
می خواهم از این دنیا با همه بی مرامیهایش گله کنم ...
خدایا کمکم کن تا اگر چیزی شکستم دل نباشد ....
خدایا یه حسی دارم . حس عجیب ...
احساس میکنم عمرم کوتاه است
احساس میکنم چند صباحی دیگر بیشتر زنده نیستم
همه چیزرا در حال نابودی میبینم همه چیز سیاه و تار
میبینم حس عجیبی دارم .... خدایا از مرگ میترسم...
سعی میکنم به دنیا بخندم بخندم بخندم شاید این حس و
فراموش کنم اما نمیشود خدایا خسته شدم از حرف هایی
که ندانسته و نشناخته و فقط از روی ظاهر و گفته های
دیگران درباره کسی قضاوت کردم یا در موردم قضاوت
شده دروغ هایی که گفتم و بهم گفته شد
خدایا خودم را گم کردم اما نمیدانم کجا
خدایا خدایا خسته ام...
خدایا خودت نظاره کننده همه چیزی ،خودت جای حق
نشستی نجاتم بده ...
نجاتم بده که رو به ویرانیم ....