تبلیغات

كد موزیك الهه ناز با صدای معین


پرند وب

ml> دل نوشته های من

دل نوشته های من

من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی ابی / ولی با حسرت و خواری بی شبنم نمیگریم

خدایا!!!!!!

ای خدای مهربون دلم گرفته

با تو شعرام همگی رنگ بهاره

با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره

وقتی نیستی همه چی تیره وتاره

کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره

ای خدای مهربون دلم گرفته

از این ابر نیمه جون دلم گرفته

از زمین و اسمون دلم گرفته

اخه اشکامو ببین دلم گرفته

تو خطاهامو نبین دلم گرفته

تو ببخش فقط همین دلم گرفته

تو لحظه های من شیرین ترینی

واسه عشق و عاشقی تو بهترینی

کاش همیشه محرم دل تو باشم

تو بزرگی اولین و اخرینی



+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 01:32 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


مادرم ، زندگیم روزت مبارک

 اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی

کنم هی می‌گفت سارا ‌جان تویی؟ هی می‌گفتم ببخشید مادر

 اشتباه گرفتم، باز می‌گفت سارا جان تویی مادر؟ می‌گفتم نه

 مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم

شکست..

گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم.

اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد.

چه مادر و پدرها و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی که

 چشم انتظار یه تماس کوچولو از ما هستن.. ازشون

دریغ نکنیم!

 

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچگیهام لالایی هاتو دوست دارم

سادگیهاتو دوست دارم خستگیهاتو دوست داارم

چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

کاشکی رو طاغچه دلت اینه و شمعدون می شدم

تو دشت ابریه چشات یه قطره بارون می شدم

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه اسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

لالایی لالایی لالا لا

بخواب که می خوام تو چشمات ستاره هامو بشمارم

لالالالایی لالالالایی لالالالا

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه

مادرم

مادرم

مادرم

 مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.

مامان جون عاشقتم . دوست دارم  . میپرستمت .



+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391 ساعت 05:47 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


شخصیت ادمها

آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند،
آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند،
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند.

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند،
آدم های متوسط درد خودشان را دارند،
آدم های کوچک بی دردند.

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند،
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند،
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند،
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند،
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند.

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند،
آدم های متوسط پرسش هایی را می پرسند که پاسخ دارد،
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند.

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند،
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند،
آدم های کوچک مسئله ندارند.

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند،
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند،
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می
خواهند .

              .................................................................

 

در دو روز عمر كوته سخت جانی كردم

با همه نامهربانان مهربانی كرده ام

من نه هرگز شكوه ای از روزگاران كرده ام

نه شكایت از دورنگیهای یاران كرده ام

 



+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 ساعت 02:10 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


ارزش وجودی انسان ...

یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش

خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست

 دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم

چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار

 خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم

ترجیح دهم .

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم

 قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌

آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌

روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه،

ته ‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛

 خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت،

هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌

 بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا

به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد،

 جان‌ داشته‌ باشد.

یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند.

وای، خدای‌ بزرگ!

من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم.

 همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند.

من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا

ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده.

من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها

 آن‌قدر حسودی شان‌ شد.

اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد،

 قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز

 دُردانه‌ خداست.

اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند،

 اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌

برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را

 بیندازد پایین و

بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً . بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید.

 یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌

 باشد، چه‌ برسد به‌ آدم

یعنی‌ این‌ كه...

خدایا مرسان زمانی را که هیچ‌ آدمی چنین‌ بگوید .

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ساعت 12:11 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دلم گرفته ...

 

هوا ابریست ... دلم گرفته ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : ازچه می نویسی ؟

پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین

روزهاست .

گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!

گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ،

لمست میکنم ...

گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو

 به سرعت قلم بدست میگری برای نوشتن... ؛ او حرف

 میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم

هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...

دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام

بودم ...

آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...

و اینگونه بود دفترم :

از نا کرده ها پشیمانم ، زمانم به سر شد ، آینده در

 کجا نهفته است ؟؟ لای برگهای پوسیده

بی همه چیز دفتری که نمی فهممش یا درون چرخش

چرخ ایام که استخوان هایم را بهبازی داده ومی دهد ؟؟!!

چرا آدم در اینجا و این زمان به وجود می آید ؟؟

 چرا من ، من هستم ....هنوز جواباین سوال را درون

خود نیافتم ....

عقب نماندم عقب کشیدم ...

همیشه یک چیز داشتم / دارم ، گویی از اموالم است

صدایش میزنم ... خدای خودم را می گویم ....

او میبیند ... میشنود .... میفهمد ....

آری او میفهمد مرا ... حالم را ... احساسم را ....

 

نوشته هایم را برای تنهایی هایم مینویسم و نمی گذارم

 حسرتها و آرزو های بر باد رفته

حتی در خواب شبانه آنها را بخوانند ...

می خواهم شروع کنم به حرف زدن و نوشتن و

 گلایه کردن ...

می خواهم از این دنیا با همه بی مرامیهایش گله کنم ...

خدایا کمکم کن تا اگر چیزی شکستم دل نباشد ....

خدایا یه حسی دارم . حس عجیب ...

احساس میکنم عمرم کوتاه است

احساس میکنم چند صباحی دیگر بیشتر زنده نیستم

همه چیزرا در حال نابودی میبینم همه چیز سیاه و تار

میبینم حس عجیبی دارم .... خدایا از مرگ میترسم...

سعی میکنم به دنیا بخندم بخندم بخندم شاید این حس و

فراموش کنم اما  نمیشود خدایا خسته شدم از حرف هایی

که ندانسته و نشناخته و فقط از روی ظاهر و گفته های

دیگران درباره کسی قضاوت کردم یا در موردم قضاوت

شده  دروغ هایی که گفتم و بهم گفته شد

خدایا خودم را گم کردم اما نمیدانم کجا

 خدایا خدایا خسته ام...

خدایا خودت نظاره کننده همه چیزی ،خودت جای حق

نشستی نجاتم  بده ...

نجاتم بده که رو به ویرانیم ....

 

 



+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 12:16 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


خدایا

نمی دانمت ای خدا چیستی

کجا خانه داری یا به کام و کف کیستی

نمی دانم از شکل و صورت تو را

نمی دانم از راه و رسمت تو را

نمی دانم آیا تو هستی خدا

نمی دانم آیا تو یی مقتدا

نمی دانم آری نمی دانمت کیستی

به رنگ و به شکل و به اندازه ات، چیستی

تو را هر که هستی خدا دانمت

قوی تر ز هر آدمی بینمت

تو را هرکه هستی خدایا قسم

نجاتم بده ازاین گریه و درد و غم

نجاتم بده از این روزگار غریب

نجاتم بده از این مردم دل فریب

نجاتم بده زین دروغ و دروغ وریا

نجاتم بده خسته ام ای خدا

 

.................................

 

 

زندگیِ من آرام می گذشت.

اتفاقی نمی افتاد..!

تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد!

بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید!

آری سکوت!

سکوتی که مشحونِ تحمل هاست..

سکوتی که از دنیا بریده است!

کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند.

آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی!

نمی خواهم.. محبت نمی خواهم!

آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی.

تماشای تو وقت می خواست

گوشِ من پاسخی ندید

                                  دلم می خواهد صدایت را بشنوم



+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 07:08 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دلنوشته

اگر به خانه‌ی من آمدی برایم مداد بیاور

مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مدادپاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش ... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزم!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که ...... به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

             من یک انسانم

            ,,,,,,,,,,,,,,,,,,

 

اینقدر از همه کس بد دیدم که به چشمای خودم بد بینم

شاید دنیا خوبه و من دارم دنیارو با دید بد میبینم شاید

زود رنجمو مشکل اینه که همه چیو به دل میگیرم

زود قضاوت میکنم که میگم در این دنیارو گل میگیرم

اگه سر تا سر زندگیه من مصیبته اگه پشتم زخمی خنجر

 یک رفاقته اگه پاداش وفاداری من خیانته مگه تقصیر منه

ای خدا بهم بگو اگه تقصیر منه

 چرا بد بیاری تو فال منه چرا تقویم من از غصه پر

چرا سرنوشته من شکستن چرا دردام خارج از تصور

اگه تقصیر منه جرمم چیه من تقاص چیو میدم ای خدا

من مقصر بگو کی تموم میشه که عذابمو کشیدم ای خدا

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1391 ساعت 07:53 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


رسیدن بهار

بوی باران ; بوی سبزه ; بوی خاک

شاخه های شسته ; باران خورده ; پاک

آسمان آبی و ابر سفید

برگهای سبز بید

عطر نرگس , رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

دستان پرنوازش بهار ، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد، و زمین و درخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند. در سال جدید خورشیدی، سبزی ، شادی ، کامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.

بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است

آغاز بهار بر شما مبارک

 



+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 02:04 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


سال نو مبارک

یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محوا الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن حال
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به
حالی دیگر حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

در آستانه فرا رسیدن "عید نوروز باستانی" و طمطراق پیک بهاران و آغاز

 سال نو, تبریک و تهنیت صمیمانه را تقدیم شما  می نمایم .

کم کم داریم به پایان سال 1390 نزدیک میشیم با تمام

 خوبی ها و بدیهاش ، بازم هرچی بود خدارو شکر

امیدوارم سال 1391 برای هممون یک سالی ، به دوراز

غم و غصه و پر از عشق و مهرورزی برای هممون باشه

امیدوارم امسال یک سال پر برکت و پر از شادی باشه .

چقدر خوبه سال جدید به دور از کینه و نفرت از کسی

شروع کنیم و همه رو ببخشیم و اگر از کسی  بدی به

دل داریم همرو فراموش و به خوبیهاش و مهربونی هاش

فکر کنیم وبراش ارزوی موفقیت کنیم و...


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه

و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده

 میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگار

خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند

 سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت

 و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

 ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار

 پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار

 به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از

سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای

او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است

که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط

نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و

به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه

 نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود

 را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد

 باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان

مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 و بیاین با شروع سال جدید تغییرو تحولی در خودمان

 ایجاد کنیم شاید ....

عید همه پیشاپیش مبارک



+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 09:18 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


پروردگارا

داستان کوتاه آرایشگر و وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در

 

 حال کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در

 

 باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند.

وقتی به موضوع خدا رسیدند آرایشگر گفت: من باور

 نمیکنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟

کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!

به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند

 بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟

اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می ده

د این چیز ها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست

جر و بحث کند.آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از

 مغازه بیرون رفت.به محض اینکه از اریشگاه بیرون آمد، در

 خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و

 ریش اصلاح نکرده.ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد: میدانی

 چیست، به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند!

آرایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟

من اینجا هستم،من آرایشگرم.

من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه ارایشگرها وجود ندارند،

 چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون

 است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!

او گفت: نه،آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است

که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تأیید کرد: دقیقاً نکته همین جاست!

خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند

و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد

 و رنج در دنیا وجود دارد.

……………………………

مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد

چون در هر بهار برایت گل می فرستد

و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند.

به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می تواند

 در هر جائی از دنیا باشد

قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر

 وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند

……………………………

پروردگارا

یاری ام ده ، تا بدون اینکه از ایمان افراد بپرسم

و بدون اینکه بدردم بخورند، همدل و همدردشان باشم .

زیرا در سودای هر انسانی ” روح تو ” خانه گزیده



+ نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390 ساعت 09:35 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


اموختن را بکار ببند ..

اموختن را بکار ببند:

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

...........................................................................

اشکهای من از غصه نیست

فقط...

چشمهای من خجالتیست

چشمانم به وقت دیدنت " عرق " میکند !

اما...

تو این را باور نکن...

غصه از اشکهای من می بارد...!


آنقـــــدر حــــرف در دلــــم مانده

کــــه در دهانــــم

گـــره می خورد

و لب هایــــم را

به هـــم می دوزد

و تو خیــــال می کنــــی

مــــرا بـــا تو حـــرفی نیســــت..!



+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 07:47 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دل نوشته

 

ارزانی یا

چه کسی میگوید که گرانی شده است؟؟دوره ی ارزانیست!!

دل ربودن ارزان...دل شکستن ارزان

دوستی ارزان است

دشمنی ها ارزان!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان....

آبرو قیمت یک تکه ی نان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر!

قیمت عشق چقدر کم شده است!

کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خوردست

قیمت هر انسان !!!!!!!

............................................................


هرکس به طریقی دل ما میشکند

بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست

از دوست بپرسید که چرا میشکند

               ................................

 

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی زند

که خیال می کند دیگران را فریب داده است

 

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست

شاید آن خنده که امروز دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی ماست .

........................................................

   در کشتی مشکلات به جای اینکه ناخدا باشیم , بیایید باخدا باشیم.



+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390 ساعت 09:45 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


حقیقت

زاهدی کنار رودخانه نشسته بود و در حال تفکر بود.

جوانی به او نزدیک شد و گفت:« ای زاهد من می خواهم

 مرید و شاگرد تو باشم.»

زاهد رو به جوان کرد و گفت: «چرا؟»

جوان پاسخ داد: «چون می خواهم حقیقت را بیابم.»

زاهد ناگهان پرید و گردن جوان را گرفت و او را به طرف

 رودخانه کشاند و سرش را به زیر آب برد.

جوان بالا و پایین می پرید و تقلا می کرد تا از زیر آب

بیرون بیاید.ولی زاهد سرش را محکم زیر آب نگه داشته بود.

عاقبت زاهد سر جوان را رها کرد و او را که نفس نفس

 می زد کمک کرد تا به ساحل برسد.

وقتی آرام شد زاهد از جوان پرسید : «به من بگو وقتی

 زیر آب بودی چه چیزی را بیش از هر چیز دیگری طلب

 می کردی؟»  جوان با تعجب گفت: «هوا!!»

پس زاهد گفت : «خیلی خوب، اکنون به خانه ات

برگرد و هر وقت حقیقت را به همان اندازه ای که هوا

را می خواستی طلب کردی پیش من بیا.»

***

پ.ن: گفتن حقیقت بین یه عالمه دروغ مثل روییدن

 گلی می مونه توی کویر.

که بر اساس تفاوت سلیقه ها همه ی آدما از این گل

 خوش شان نمی آد.

پ.ن: ای کاش حقیقت برای همه ی انسانها شیرین

 باشه و دروغ تلخ...

 

همیشه مجبوری بایستی و به آنچه پشت سرت افتاده

 است بنگری، چرا که،

زندگی چمدانی است که...

هیچ گاه درش کاملاً بسته نمی شود!!!

 



+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت 06:29 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


زبان ادمی و ...

………………………………………

آدمی به گفتارش سنجیده می شود و به رفتارش

ارزیابی می گردد،چیزی بگو که کفه ی سخنت

سنگین شود و کاری کن که قیمت رفتارت بالا رود .

زبان عضویست که وزنش اندک و کم ولى عبادت

و گناهش بسیار بزرگ است » .زبان با یک تهمت

نابجا ، یا یک دروغ ، قدرت دارد آبروى پنجاه ساله

انسان بى گناهى را بریزد ، یا مال و جان بى تقصیرى

را بر باد دهد .و زبان مى تواند با گفتار الهى بین دو

نفر را اصلاح نموده ، آبروى مسلمانى را حفظ کند ،

و مال و عرض مؤمنى را از خطر برهاند آرى !

این است طاعت بزرگ او  .

غزالی طوسی

........................................

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت : چهار اصل


1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم

2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم

3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم

4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم

...................................................

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم             

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛    

گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم                                           

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم                                              

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                           طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم                   



+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 10:52 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


بار سفر

کوله بارم بر دوش سفری باید رفت

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض  ,

باز تنهایی من با من گفت :

هر کجا لرزیدی,

از سفر ترسیدی,

تو بگو از ته دل

من خدا را دارم

.............................

نام : انسان

نام خانوادگی : ادمی زاد

نام پدر: ادم

نام مادر: هوا

لقب : اشرف مخلوقات

نژاد: خاکی

صادره: دنیا

ساکن: کهکشان راه شیری منظومه شمسی جنب کره ماه کره زمین

مقصد: برزخ

ساعت پرواز: هر وقت که خدا صلاح بداند

مقصد نهایی : بهشت اگر نشد جهنم

مسایل مورد نیاز:

دومتر پارچه سفید 2- عمل نیک 3-انجام واجبات و ترک محرمات

4-امر به معروف و نهی از منکر 5- دعای والدین و مومنین6-نماز اول وقت 7- ولایت ائمه اطهار 8- اعمال صالح 9- تقوا ایمان

توجه:

خواهشمند است برای رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز

پرداخت نمایید. از اوردن ثروت مقام منزل ماشین حتی داخل فرودگاه

جدا خود داری شود حتما قبل از حرکت به بستگان خود تو صیه کنید

 تا از اوردن دسته گلهای سنگین و سنگ قبر گران و طلایی و نیزمراسم

پر خرج خودداری کنند .

جهت یادگاری قبل از پرواز از اموال خود بین فرزندان و امور فقرا و مستضعفین تقسیم نمائید از اوردن بار اضافه از قبیل تهمت غیبت

حق الناس و غیره خودداری شود .

برای کسب اطلاعات بیشتر به قران و سنت پیامبر (ص) مراجعه شود

تماس و مشاوره به صورت شبانه روزی رایگان مستقیم و بدون

 وقت قبلی امکان پذیر است در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی

برخوردید به شماره های زیر تماس حاصل فرمائید :

186 سوره بقره 45 سوره نساء 129 سوره توبه 20 و 30 سوره طلاق

55 سوره اعراف

امیدواریم سفره اسوده ای را در پیش داشته باشید .

سرپرست کاروان : حضرت عزرائیل

..................................

 



+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 12:13 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دلنوشته

کسانی که در این دنیا انسانیتو به رذالت رسوندن و

 فقط اسم انسانرا به یدک می کشند و در زیر پوشش

تن یک انسان گرگ صفت هستند،حتی به سگ نگاه

 نمی اندازند که به یاد داشته باشند که انساناز سگ بالاتر

 است که سگ به اون پستی هم پاچه کسی که به او نان

می دهد را نمی گیرد،ولی این آدم های دورو از سگ

 هم پایین ترهستند…

ادم های آدم صفت کارشان به جایی رسیده که نابودی

 انسانیت وشرافتت را میخواهند و خطاب به همون ها

که خدایی هم هست…

کسانی که دروغ پیشه کردند و ماسک حقیقت رو

 جلو صورت گذاشتن و درکالبدشان انسانیت به

پستی کامل رسوندن…

وای بر اینها…

چجور اینطور آدمهای دورویی به خودشون میگن

انسان،آیینه ازنشون دادنشون خجالت میکشه،حیف

عزت و انسانیت واسه این افراد…حالم بهم میخوره

وقتی طرفم دورو،حالم به هم میخوره از اونهایی که

 جلوی روت قربون صدقت میرن اما پشت سرت

هرکاری دوست دارن هرچی دلشون میخواد میگن

 اخه چرا؟

که چی بشه چیو می خوان ثابت کنن , ثابت کنن که

 وجود دارن بهخدا سگ وفادارتر این ادمهاست .

مهم نیست فقط با این کارا شخصیت خودشونو نشون

 میدن  .چرا اینقدر ما ادما دهن بینیم , چرا اینقدر

 دورویی میکنیم کهجایگاه خودمونو محکم کنیم نه

 عزیزم این رفتارا شخصیت , هویت نمیاره خدا

 جای حق نشسته دست تقاص توی این دنیاست .

به هر حال با گذرزمان یه جای زندگیمون چوب

 همه کارامون میخوریم .

چرا وقتی یکی باهامون مهربون , سعی میکنیم

 از رفتارش سوءاستفاده کنیم اخه وقتی یکی جواب

کارامونون نمیده ,جواب بدی هامونو, فقط میخواد 

حرمتتوحفظ کنه وگرنه همه بلدن جواب بدن .

 بهت چیزی نمیگه تا به خودت بیای خودت

خودتو اصلاح کنی خودت برای خودت ارزش قائل باشی  ....

متاسفم برای .....

 

 

 



+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390 ساعت 10:40 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دل نوشته های خودم

 

 

 

نه كتیبه ای تراشیدیم

و نه ستونی به زیرِ سقفِ  گذشته هایمان زدیم

نه كشور گشایی كردیم !!!

و نه به فكر زخم زبانِ غریبه ها بودیم

هنوز هم از سر هایمان مناره میسازند و ما

به فكرِ "جدایی نادر از سیمینیم"

قهرمانان ما تكّه تكّه می شوند و ما به فكر كادوی ولنتاینیم!!!

"همتی" كو تا از پیچ و خم این "دوران" گذر كنیم

ما بی هنرترین مردمان تاریخیم

 .......................................

نیمه ی گم شده ی من

فرسنگها فاصله با من دارد

اما , من

خدای ابراهیم را می پرستم

او , به خوبی

تکّه های گم شده را

به هم می چسباند

...................................

اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه هارا

 

 

 

چند جمله ...

من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم و تو ؛ غرورت را بیشتر از من ،

حالا اما …. بگذریم نه چیزی از غرور تو مانده نه از دوست داشتن

من ... !!!

 

ترجیح میدهم به جای شاخه ای گل بوته ای خار باشم!

که دست هر کودک نابالغی نتواند پایان بخش زندگیم شود...

 

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق

بودی اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند  اگر روزی

خیانت دیدی بدان قیمتت بالا ست اگر روزی ترکت کردند بدان

باتو بودن لیاقت می خواهد

 

 دورویی ..........

خیلی بد ما ادما همدیگرو به خاطر ... میفروشیم ارزش داره؟

چرا جلوی روت باهات خوبن اما پشت سر ...چرا؟

چرا دنیای ما ادما اینجوریه چرا؟

چرا از روی ظاهر هرکس بدون اینکه بشناسیمش قضاوت میکنیم

چرا؟

چرا دهن بینی می کنیم چرا ؟

چرا الکی تظاهر به ... چرا؟

چرا از بی زبونی مهربونی یکی سوءاستفاده می کنیم چرا؟

چرا حسادت؟ چرادورویی؟ چرا مگه نمی خوایم بمیریم ........

ههههههههههههههههی خدا ....

و خیلی چراهای دیگه که بدون جواب موندن ............



+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1390 ساعت 01:51 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


عشق مرد

مرد ها در چار چوب عشق٬  به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬  تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن  ٬ احساس می کنند مردند.  تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده  ٬  پست تر از یک سگ ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش  گدایی میکنند

اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد  ٬  به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان  آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو  میکنند...

                                                                    دکتر علی شریعتی

 ………………..

 

اینجا ایران است ...

سرزمین واژه های وارونه
جایی که گنج ، جنگ می شود
داد ، بیداد میکند
درمان ، نامرد می شود
قهقهه ، هق هق می شود

اما درد از هر طرف درد است



+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 11:13 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


زندگی

زندگی" باغی" است

که با عشق "باقی" است.

"مشغول دل" باش

نه "دل مشغول"

بیشتر "غصه های ما"

از "قصه های خیالی ماست"

پس بدان اگر "فرهاد" باشی

همه چیز "شیرین" است...

 



+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 02:03 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


خدایا

 

ازم پرسیدن چون بهش نیاز داری

 

دوسش داری؟؟؟

 

یا چون دوسش داری

 

بهش نیاز داری؟؟؟

 

گفتم چون دوسش دارم

 

بی نیاز ترین آدم دنیام....

 http://s1.picofile.com/file/7256414187/hsmxpy6vjrqefwcnyp7.jpg

...............................

 

اگه بهت می گفتن به زمان مرگت ۵

دقیقه مونده،

 

چیکار می کردی؟؟؟



+ نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 12:11 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دلنوشته

شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می

خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز  

......................................

 

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه

تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....

همه جا پر میشه از این كه:

رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش

تو را عاشقانه می پرستم

مراقب خودت باش.

اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره:

همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!

پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم

شاید كه دیگر فردایی نباشد

…………………………………………

 

دیوارا اسیرش كرده بودن.می خواست نجات پیدا كنه ولی نمی شد!راه نجاتی نبود.همش دیوار بود و دری وجود نداشت.دیوارا رو خودش ساخته بود ولی یادش رفته بود كه در درست كنه!دیوارا خیلی محكم و به بلندی آسمونخراش بودن و حتی نمی تونست از روشون عبور كنه و یا خرابشون كنه.یه روز همه جا لرزید و دیوار ریخت و اون زیر آوار موند.هیچ وقت نتونست اونور دیوار رو ببینه.اونور دیوار جز رویا چیزی نبود! \

...............................

پرنده ای را که دوست داری،رهایش کن...!

 

اگه عاشق باشه برمی گرده،

 

وگرنه هیچ وقت عاشقت نبوده

 



+ نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 12:05 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دل نوشته


سالهاست بر چوبه تیرباران زندگی آویزانم


افسوس که ازشلیک خبری نیست…!



پ ن : گناه من گناه بی گناهیست…

.............................................................


گاهی حس میکنم روی دست خدا مانده ام!


خسته اش کرده ام...


خودش هم نمیداند با من چه کند!!!...





+ نوشته شده در جمعه 23 دی 1390 ساعت 12:50 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


شیطان باز نشست شد

امروز ظهر شیطان را دیدم، نشسته بر بساط صبحانه و ارام لقمه بر میداشت.
گفتم : ظهر شده ،هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟بنی ادم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند..
گفت: خود را باز نشسته کرده ام ،پیش از موعد..
گفتم : به راه عدل و انصاف باز گشته ای یا سنگ بندگی خدا را به سینه میزنی؟
گفت: من دیگر ان شیطان توانای سابق نیستم،دیدم انسانها انچه را من شبانه ،پنهانی،به دهها وسوسه انجام میدهم، روزانه به صدها دسیسه اشکارا انجام میدهند.اینان را یه شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را ارام بر میچید که در گوشه ای ارام بخوابد،زیر لب گفت:
ان روز که خداوند گفت: بر ادم و نسل او سجده کن،نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت،تا کجا میتوانند فرا روند وگرنه در برابر ادم به سجده میرفتم و میگفتم: همانا تو خود پدر منی.



+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 01:41 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دلنوشته

کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم    

                        هم صدای قاصدکهای تکلم میشدم

 

می نشستم زیر آواز سپید چلچله          

                                  بار دیگر خیس باران ترنم میشدم

 

زندگی را میدویدم تا فراسوی امید           

                       تا که در چشم تماشا یک توهم میشدم

 

آرزو میچیدم از رنگین کمان شاپرک           

                           باز هم در جنگل پروانه ها گم میشدم

 

کوچ میکردم از این تنهایی خاکستری          

                              باز هم همسایه لبخند مردم میشدم

 

کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است     

                      کاشکی در کوچه های کودکی گم میشدم

                                    ....................................... 

صبورانه در انتظار زمان بمان.

هر چیز سر وقت خودش رخ می دهد.

باغبان اگر باغش را غرق آب هم بکند،

درختان خارج از فصل خود، میوه نمی دهند

 ..................................

اولیور وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت.

 او کوتاهترین مرد حاضر در جلسه بود.

دوستی به مزاح رو به او گفت: ـ آقای هولمز،

 تصور می کنم در میان ما بزرگان،

شما قدری احساس کوچکی می کنید.

هولمز پاسخ داد:

ـ احساس نیم سکه طلایی را دارم که در

میان پول خردها قرار گرفته باشد. 

با ارزش ترین چیز نزد هر انسان، نفس اوست.



+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390 ساعت 07:07 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


خدایا

 

خدایا شاهد تنهایی ام باش

 

بین غم ها تنها ناجی ام باش

پر پرواز من دیریست بسته

تو بگشا و در آزادی ام باش

اسیر موج های تند خشمم

تو آرام دل دریایی ام باش

دل خسته خریداری نداره

تو خواهان صفای ذاتی ام باش

در این آشفته بازار محبت

تو تنها شاهد ارزانی هم

..........................

مامان دوست دارم...

2Elve.net

مـــــادرم ای بهترین رویای من/ای بهــترین اغوش دردنیای من

شمع بیـــــمارم تو هم پروانه ای/جام خالی ام تو هم میخانه ای

رازمن مــیدانی اندرسیـــــنه ات/ بوسم آن پشـــــانی پرپینه ات

 مـــــادرم قلبم کنارقلب توست/جای تو این جاست ازروز نخ



+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390 ساعت 01:19 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


گلایه

یه وقتایی ، یه جاهایی ، آدم از زندگیش سیره


میخواد از غصه ها دورشه ،ولی پاهاش به زنجیره


یه وقتایی ،  آدم یک جا ،دلش میگیره از دنیا


فریبه پشت هر لبخند ،دروغه مهربونی ها

 

یه وقتایی ، یه جاهایی ،آدم از زندگیش سیره


میخواد از غصه ها دورشه ،ولی پاهاش به زنجیره

 

کسی محرم نبود با من ، نه هم غصه نه یک همدم


همه زخمه زبوناشون ، یه دردی شد روی دردم

 

دیگه از آدما خستم ، دیگه نای شکستن نیست


گلایه کاره بیهودست ، کسی هم غصه با من نیست


به هرکس اعتمادم رو ، سپردم دشمنی دیدم

که حتی از من و سایم ،مثله بیگانه ترسیدم

 

یه وقتایی ، یه جاهایی ، آدم از زندگیش سیره

میخواد از غصه ها دورشه ، ولی پاهاش به زنجیره

 

 



+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 12:57 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


دل نوشته

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که

برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را 

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاهاست.

بسکه هر کسی از راه می رسد 

یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند 

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب

   آدم” می دهند !!!!

 

...............................

 

سکوت همیشه از روی رضایت نیست.


گاهی نشانه اعتراض است!


گاهی مودبانه خفه شدن است!


گاهی فداکاری و از خودگذشتگی است!


و گاهی ازروی بی تفاوتی است


و چقدرآزاردهنده است این آخری

 

 

اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه هارا

 



+ نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 01:43 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


شعله شکسته ::..

                            زندگی با همه‌ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش  جاری شدن است

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
 
.............................
 
دوستان خوبم خوشحال می شم نظراتتون در مورد وبلاگ
 
ومطالبی که داخلش گذاشتم بدونم پس بدون نظر نرین
 
 ممنون .

........................

یه شعله شکسته

یه شمع رو به بادم

خسته از این زمونه

فریاد گریه دارم

شده فضای سینه

سیه چو روزگارم

ازهم دل بریده ام

دل به کسی نداده ام

      ..................

تو چرا می گفتی: تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

کاش می گفتی که شقایق مرد

زندگی
را چه کنم؟

این دل پر درد و
خستگی را چه کنم؟

سهراب دیگر اسب حیوان نجیبی نیست

کبوتر خسته است

لاله ها پرپر

کاش بودی و می دیدی

که دیگر خانه دوست بهانه است

دوستی دیگر مرد

عشق ها مشکی شد

رنگ غم

رنگ عزا

کاش می دیدی دل من نیز مرده

پشت پرچین سکوت

وقت حس خاطره

خستگی
شد ناقوس دلم

کاش می گفتی

که شقایق مرد

زندگی
را چه کنم؟

عاشقی را چه کنم؟

خستگی
را چه کنم؟ ..
 










+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر 1390 ساعت 11:20 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


ارزش د..........

بدان حوای کسی نمی شوم که

    

                        به هوای دیگری برود

 

تنها یی ام را باکسی قسمت نمیکنم

      

                

                 که روزی تنهایم بگذارد .....

               

روح خداست که در من دمیده شده

 

و احساس نام گرفته ......

    

             ارزان نمی فروشمش

 

   دستهایم بالین کودک فردایم خواهد شد

 

      

             اری من یه دختر اریایی ام                      

                            .....................

 

شده دوست داشتن معنی کنی واسه خودت ، اصلا

 

میدونی عشق یعنی چی؟

 

وقتی یکی بهت میگه دوست دارم و تو ام میگی

 

دوسش داری یه حس خوب بهت دست میده این

 

حس و دوس داری ، اروم تو جونت میره و

 

 حس میکنی عاشقی و میخوای واسش بمیری

 

ولی به خدا اینجوری نیس یکم چشماتو

 

 وا کن یکم فکر کن با قلبت تصمیم نگیر و عقلت

 

ز اون نایلون اکبندی که دورش و سفت بستی  و

 

 روش نوشتی اک وا کن همه تو رو دوست ندارن

 

به خودت نگو که پدر مادرت محدودت کردن یکم

 

 فکر کن مگه کوه و میشه به بند کشید مگه فکره

 

ازادت و میشه زنجیر کرد نمیگم عاشقی مرده نمیگم

 

 دوست داشتن و بزار لبه کوزه ابش و بخور

 

فقط چه دختر باشی چه پسر همه تو رو دوست ندارن

 

 فقط ادای دوست داشتن و درمیارن

 

ولی انگار این روزا به قول تی ام بکس:

 

 عشق و عاشقی مد شده اهنگای رضا صادقی مد شده

 

قول دادن تو دو دلی مد شده شعرای سهراب سپهری مد شده...

 

 

ارزش هستی یه دختر ، وجود ازشمندی که خداوند  

 

 به دختر عطا کرده خیلی بیشتر از اونکه با یه باد

 

 پاییزی کمر خم کنه و مطیع خواسته های دیگران

 

بشه و اسمشو بذاره عشق  اولن عشق و عاشقی

 

دیگه دورش تموم شده و عشق پاک وجود نداره

 

 اما یه عشق واقعی بوده و هست اونم عشق به

 

خداست و وجود داره  هیچ بنده ای ارزش فکر

 

کردن نداره چه برسه به عاشقی

 

(قابل توجه نسترن جون ,شیرین گلم و

 

همه دوستهای خوبم )

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390 ساعت 02:29 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


شبی مست .........

دل نوشته

هر وقت که دل کسی رو شکستی روی دیوار میخی بکوب تا به یادت

باشه که دلشو شکستی هر وقت که دلشو بدست اوردی میخ را از

روی دیوار در بیار اخه دلشو بدست اوردی اما چه فایده جای میخ که

رو دیوار مونده

........................

 گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد...
گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و نه صبر...
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر راه گریزی نیست...

می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت می کند، فکر مردن...

ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،
فقط باید بخواهیم... با تمام وجود

 

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای

ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای

 

نرم نرمک پیش رفتم در کنار پنجره

 

تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای

پیرمردی کور و فلج درگوشه ای

مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای

تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

......................................



+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر 1390 ساعت 01:03 ق.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()


شطرنج

 

از این دل تنگ هرچی بگی بازم کم

توی دفتر ثبت دلتنگی ها

میخوام جملتو تموم کنم اما نمیشه

میخوام دیگه بس کنم اما انگار

خود دل میگه بگو

بیشتر از غم من بگو

بگو برای همگان تا بدانند

دل تنهاترین است

و این تنهاترین بهترین است

وروزی که دفتر ثبت دلتنگی ها را دیگران ببینند

روزیست که من دیگه نیستم

و شاید این نوش دارویی باشد پس از مرگ دل

...........................

 

شیطان عاشق خدا بود ... می

خواست تنها عاشقش باشد ...

فریاد زد ... خدا نفهمید ! . . .

خدا بزرگ بود ... می خواست

عاشقی کند ... آدم را آفرید! . .

. سالها پیش آدم خدا را از یاد

برد ... آدم عاشق شیطان شد !

این وسط خدا تنها ماند ... به

همین سادگی..

هممون پیاده هستیم توی این صفحه ی شطرنج

مشغول جنگ و نبردیم با غم و با غصه و رنج


بعضی رنگشون سیاهه و من و تو هم سفیدیم

میون این شصت و چارتا هی دویدیم- نرسیدیم

بعضیا شاه و وزیرن بعضیا رو باه پیرن

بعضیا سوار بر اسب هی ماهارو زیر می گیرن

حتا وقتی که می میرن بعضیا خونه ندارن

بعضیا هم دوتا دوتا ساختمون و قلعه دارن

یه کسایی فیل سوارن عده ای خیلی بی عارن

پشت ما قایم شدندو مرگ مارو می شمارن

البته فرقی نداره اونیکه هیچی نداره

با اونیکه توی بازی هی می بازه بد میاره

می زنه به قلب دشمن گاهی یه سرباز ساده

شاه و ازپا درمیاره دست خالی و پیاده

یکی تو خونه اش اسیره یکی از خوشی می میره

یکی از اون سر دنیا داره پول زور می گیره

از کدوم قبیله هستیم چه کسی رو می پرستیم

توی این صفحه ی شطرنج خوب ببین کجا نشستیم

 



+ نوشته شده در دوشنبه 14 آذر 1390 ساعت 04:58 ب.ظ توسط فاطمه محتشمی | نظرات()